حکایتی کوتاه با منشاء افغانی

سربازها وارد روستائی کوچک و بی دفاع شدند که مردهایش بیرون از آنجا به کار مشغول بودند. هر سرباز زنی را به گوشه ای برد و به او تجاوز کرد. اما یکی از زنها توانست با مقاومت در مقابل سرباز او را بکشد و سرش را ببرد. وقتی سربازها فرار کردند، زنها هم با گریه... به خواندن ادامه دهید →

ساده و روشن

سالها پیش وقتی تازه «سرخ و سفید» را منتشر کرده بودم بعضی از کسانی که نظرشان در مورد آن را از من پنهان نمی کردند، می گفتند چرا زبان رمان اینقدر ساده و روزمره و حتی ژورنالیستی است، و چرا اصلاً سبک و سیاق آن رئالیستی است و نه مثلاً سوررئالیستی! من جوابهایی می دادم... به خواندن ادامه دهید →

حدود وقاحت در ادبیات

مطلب زیر را خواستم در متن معرفی «روزی روزگاری در دانمارک» بگنجانم، اما بهتر دیدم آن را جداگانه بنویسم، چون آنجا خارج از موضوع قرار می گرفت. همان طور که در آن معرفی نوشتم بعد از انتشار «روزی روزگاری ...» خیلی ها نسبت به کلمات «زشت» و «وقیح» آن واکنش نشان دادند و دادشان به... به خواندن ادامه دهید →

یک نقد فله ای!

گاهی وسوسه می شوم در مورد رمان یا مجموعه داستانی که از نویسنده ای مقیم خارج خوانده ام چیزی بنویسم و آن را برای جایی، یا حداقل برای نویسنده اش، بفرستم و دسته گلهایی که به آب داده است را بشمارم! اما هر بار از آن گذشته ام، که برایش دلیل دارم. حرمت فعالیت ادبی... به خواندن ادامه دهید →

WordPress.com. قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑