حکایتی کوتاه با منشاء افغانی

سربازها وارد روستائی کوچک و بی دفاع شدند که مردهایش بیرون از آنجا به کار مشغول بودند. هر سرباز زنی را به گوشه ای برد و به او تجاوز کرد. اما یکی از زنها توانست با مقاومت در مقابل سرباز او را بکشد و سرش را ببرد.

وقتی سربازها فرار کردند، زنها هم با گریه و زاری از گوشه و کنار بیرون آمدند و در همان حال که خود را با لباسهای پاره پوره می پوشاندند در میدان روستا جمع شدند، جایی که آن یک زن با عزت و افتخار و با سر بریدۀ سرباز در دست ایستاده بود. گفت: پس چی؟ فکر کردید می گذارم به من تجاوز ڪند، بی آنکه یا او یا خودم را بکشم؟

زنهای روستا به یڪدیگر نگاه ڪردند و یک آن تصمیمی جمعی گرفتند. نباید می گذاشتند که ایستادگی و شجاعت او خفت آنها را آشکار و رسواشان می کرد، آن وقت شوهران شان هنگام بازگشت می پرسیدند چرا مانند او مقاومت نکردید …

پس با حمله ای دسته جمعی آن زن شرافتمند را ڪشتند. شرافت را ڪشتند تا خفت و ننگ خودشان پوشیده بماند…

این واقعیت تلخ هر جامعه و محیط فاسدی است. هر انسان شریفی را به زیر می کشند، خفه می کنند، تخریب می کنند، برایش پرونده سازی می کنند، می کُشند … تا شاهدی برای افشای ننگ و حقارت خودشان وجود نداشته باشد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

WordPress.com. قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑