سرخ و سفید

rød og hvidرمان «سرخ و سفید» را در سال 2001 بعد از نزدیک به دو سال کار روزانه با سرمایۀ خودم در 200 نسخه منتشر کردم. رمانی در بیش از 600 صفحه، و به قول دانمارکی ها «خشتی»، که خودم آن را با زرنگار تایپ و صفحه بندی کردم و چاپچی دانمارکی پیشنهاد کرد به صورت دوخته شده (ته دوزی شده) منتشر شود تا شیرازۀ آن بعد از یک بار خواندن از هم نپاشد.
شرایط زندگی خارجی ها در آن زمان چنان سخت بود و تبعیض و جو مسموم رسانه ای علیه آنها و بخصوص مسلمان ها چنان شدید بود که ثبت آنها به شکل فیکتیو (داستانی) فکرم را سخت مشغول کرده بود. ضمناً در کنار کارهای مطبوعاتی و ترجمه برای بعضی نشریات آن زمان، از مدتها قبل هم در این فکر بودم رمانی بنویسم که بازتاب شرایط اجتماعی آن زمان باشد، با شخصیت های ایرانی و البته داستانی موجه با رشته ای که همه چیز را به هم پیوند بدهد. تا اینکه یک روز وقتی چشمم به دفتر خاطرات قدیمم در کشو میز تحریر افتاد، داستان موجه یا به قول دانمارکی های «نخ قرمز» رمان را پیدا کردم: جوانی ایرانی که در کپنهاگ دنبال اتاق می گردد. دفتر خاطرات مربوط به زمانی بود که دنبال اتاق می گشتم و با آدمهای جالبی برمی خوردم، اما البته هیچ کدام از آن آدمها در رمان نیامده اند. در ضمن همین «دنبال اتاق گشتن» بعنوان جایی برای سرپناه و متعلق به خود، از لحاظ نمادین گویای بحران هویتی هم هست که قهرمان داستان ما با آن روبروست.
پشت جلد کتاب نوشته ام: «کپنهاگ، پاییز سال 1999. در بحبوحۀ اوج تبلیغات ضد خارجی رسانه ها و جو خفقان آور جامعه، کیوان مهندس جوانی که از کار اخراج شده به دنبال اتاق می گردد، و این آغاز جستجوی او در شهر و دیدار با افراد مختلف است… داستانی با روال غیرقابل پیش بینی، تصویری از زندگی ایرانی های مقیم کپنهاگ و شرایط امروز دانمارک.»
حالا که به این کتاب نگاه می کنم از این اعتقاد همیشگی ام که همچنان یک سر و گردن نسبت به آثار ادبی زمان خودش بالاتر است چیزی کاسته نشده است. همان موقع هم می دانستم که این یک رمان استمرار به معنای کامل کلمه است. جایی که اغلب نویسنده های ایرانی فقط به خاطره نویسی یا هجو و هزل جامعۀ میزبان مشغول بودند (و هنوز هم کماکان به این کارها مشغولند) این کتاب در قالب داستانهای ریز و درشت فراوان و به هم پیوسته تصویری روشن و گویا از وضعیت ایرانی های آن زمان و شرایط جامعه به دست می دهد. در کنار این برای اولین به مسائلی در آن پرداخته شده از قبیل شیوه های هیولاسازی از خارجی ها در رسانه ها، بنیادهای ایدئولوژیک راست افراطی، مسائل مربوط به قومیت و هویت، شمه ای از فلسفۀ کی یرگود، مباحثی هنری و … که همگی برای آن زمان تازه بودند. البته رمان نقاط ضعفی هم دارد، که این برای اولین کار نویسنده ای که وارد حیطۀ تازه ای شده و راه نارفته ای در پیش گرفته طبیعی است.
اولین واکنش ها از سوی کسانی بود که یا از روی بعض و حسادت، و یا افشای چهرۀ فاسدشان علیه آن شروع به سمپاشی کردند. در مورد گروه اول چیزی نمی نویسم، چون اینها همیشه وجود داشته اند و دارند و باعث تعجب کسی نیستند. اما گروه دوم خیلی جالب ترند، چون آن زمان عده ای دزد در انجمنی ایرانی جمع شده بودند و به اسم فعالیت فرهنگی و قومی و غیره از دولت پولهای کلان می گرفتند، برای گرفتن پول سالانه اسامی اعضای قدیمی را بعنوان عضو فعلی به وزارت کشور می دادند، از محل انجمن کاسبی می کردند، از طریق برگزاری جشن و دعوت از خواننده ها و … درآمد داشتند. به همین خاطر «سرخ و سفید» را فقط بعنوان سند افشاگر اعمال خود می دیدند! و چه جالب که بعد از گذشت نزدیک به بیست سال از آن زمان فقط همین «سرخ و سفید» بعنوان سند گویای دزدی ها و خیانت آنها به ایرانی ها باقی مانده است!
در مورد معرفی های چند نشریه از این رمان هم چند سطر گفتنی هست. با اینکه آن را برای چند نشریۀ سرشناس در اروپا و آمریکا فرستادم، کسی آن را معرفی نکرد، یا شاید هم آن را نخواندند و یا اگر خواندند به دلشان ننشست، چون نه خاطره ای در آنها زنده کرد، نه از چس ناله های نوستالژیک غربت بویی به مشامشان خورد و نه از بد و بیراه علیه جمهوری اسلامی در آن اثری دیدند. اما معرفی بهروز شیدا در مجله ای ادبی که در سوئد چاپ می شد و سردبیرش خودش بود، نسبتاً خوب بود و جانب انصاف و اخلاق را نگه داشته بود. از معرفی کوتاهی که آقایی در سایتی زیر ستون «کوچه پس کوچه های ادبیات مهاجرت» (یا چیزی شبیه به این) از آن کرده بود هم گلۀ چندانی نیست. اما نقد شیادی ادبی به اسم حسین آذرنوش نسبت به آن داستان دیگری دارد.
این شخص در سایت همان مجلۀ ادبی بهروز شیدا (یک ماه قبل از معرفی بهروز شیدا) یک صفحه چرندیات سر هم کرد و تصویری به غایت غلط و مغرضانه از محتوا و پیام رمان به دست داد. من حالا نمی خواهم وارد جزئیات عقده شویی چنین کسی بشوم، اما فقط به دو موضوع کلی اشاره می کنم. اول اینکه، او معرفی و تحلیل و نقد را یکجا با هم آورده است، چیزی که از ویژگی های ابدی «منتقد» مغرض و آماتور است. دوم اینکه او رمان را نخوانده است! به دول دلیل. او می نویسد که قهرمان داستان در جایی می گوید «من می خواهم یک رمان بنویسم!» اما این حرف را نه قهرمان کتاب، که یکی دیگر از شخصیت های آن به زبان می آورد! دلیل دوم. می نویسد ماجراهای رمان در گتوهای خارجی نشین می گذرد! حال آنکه نه فقط هیچ قسمتی از رمان در گتو نمی گذرد، که حتی نامی هم از گتو در آن برده نشده است! کاش می فهمیدم او این گتو را از کجای خود درآورده است! آیا به جز شیاد ادبی اسم دیگری می توان روی این آدم گذاشت؟
اما خوشبختانه همان زمان خیلی ها حرف رمان را گرفتند و دوستانی هم از آن تمجید کردند، که همین برایم کافی بود. البته به مرور زمان کم کم به خیل تمجیدکننده های آن اضافه شده و حالا فقط چند نسخه از کتاب باقی مانده است. یکی از آنها آقایی بود که اتفاقی شناختم و آن را هشت بار خوانده بود! کسانی هم بودند که آن را سه یا چهار بار خوانده بودند و هر بار مرا می دیدند شرمنده ام می کردند. یکی هم آقای فرخ مجیدی کارگردان و فیلمبردار بود که آن زمان هنوز دانمارک زندگی می کرد و در بحث با کسی گفته بود این رمان برای 50 سال بعد نوشته شده است! حتی به پیشنهاد وی مشترکاً شروع به تهیۀ یک سناریو از روی آن کردیم که از انستیتو فیلم دانمارک برای ساختن فیلمی بودجه بگیریم. اما متأسفانه بعد از مدتی ایشان به ایران مهاجرت کرد و نوشتن سناریو در همان اول راه متوقف شد.
در اینجا می توانید دو بخش پی در پی از این رمان را بخوانید.
(برای خرید این رمان می توانید با ایمیل نویسنده تماس بگیرید)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

WordPress.com. قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑